در طول کووید ۵۰ پوند از دست دادم. همه در مورد بدن “جدید” من چیزی برای گفتن دارند.


نویسنده می نویسد: “بدن من و فمینیسم من تحت الشعاع نظم و انضباط است. من از نظم و انضباط که هر دو نیاز دارند متنفرم. با این حال، در حالی که در جهان حرکت می کنم به هر دوی آنها متعهد هستم.” (عکس: عکس با حسن نیت از سامانتا پینتو)

تصمیم من برای کاهش وزن با ابتلا به کووید در دسامبر ۲۰۲۰ جرقه زده شد. من خوش شانس بودم – بیماری بد نبود. اما در زمانی اتفاق افتاد که زندگی حرفه ای من برای من غیرقابل تحمل بود. شغلم را عوض کرده بودم تا با خانواده ام باشم. من در کنسرت جدیدم گیج شدم. بچه هایم هر لحظه بیدار با من در خانه بودند. افسردگی و اضطراب پس از زایمان من، که پنج سال بعد به افسردگی و اضطراب قدیمی عادی تبدیل شده بود، در اوج خود بود.

و سپس: کووید. و من برای خودم چیز دیگری می خواستم. می‌خواستم احساساتم را بخورم، همانطور که سال‌ها انجام می‌دادم و بعد از بارداری دوم، به جای ۱۵ پوند وزن بیشتر روی قاب ۵ فوتی ام ۵۰ پوند اضافه کرده بود. می‌خواستم دوباره احساس کنم مثل خودم، نه ظرفی برای نیازها و خواسته‌ها و پروتکل‌های دیگران. می‌خواستم بدنم از دنبال کردن همه چیز، همه و هر احساس اطرافم دست بکشد و بفهمد واقعاً می‌خواهم چه چیزی بخورم، چه احساسی داشته باشم، چه کاری انجام دهم.

بدن من در مغز روزانه ام املاک و مستغلات زیادی را اشغال می کند، فشار و کشش نشخوارهای پیش پا افتاده متنفر از خود و شرم من از آنها به عنوان فردی که برای امرار معاش فمینیسم را آموزش می دهد. مریض بودم؛ من از این رابطه بزرگ شدن به عنوان یک زن سفیدپوست در فرهنگی که لاغری را نشانه ای از خودتنظیمی می داند، فرهنگ پزشکی که چاقی را با تک تک مشکلات سلامتی مرتبط می کند و فرهنگ فمینیستی که به من می گوید باید به آن توجه کنم، بیمار شدم. بیش از حد خودم را دوست دارم و بدنم را بیش از حد دوست دارم وگرنه اصلاً به بدنم فکر نکنم.

از بدنم خسته شده بودم. من نه غذا می خوردم و نه حرکت می کردم و نه با لذت زندگی می کردم و نه احساس می کردم. احساس خستگی بیش از حدی می کردم که نمی توانستم اندام داشته باشم و به بدنم فکر کنم. با این تفاوت که البته همیشه این کار را می کردم.

بنابراین، وقتی احساس کردم اضطرابم افزایش یافته است، در حالی که به رمان‌های اسرارآمیز روی کتاب‌های صوتی از کتابخانه گوش می‌دادم راه می‌رفتم (مجموعه گربه‌ها و قتل‌های ریتا مای براون خنده‌دار است). در حالی که با بچه هایم پوکمون گو بازی می کردم راه می رفتم. من یک کاسه بزرگ بلغور جو دوسر و تمشک خوردم. ۱۰ دقیقه یوگا انجام دادم. احساس آرامش می‌کردم، کمتر مضطرب بودم، کمتر به خود وسواس داشتم. من احساس کردم بهتر. و از آن دسامبر ۲۰۲۰، ۵۰ پوند از دست داده ام.

وقتی بچه‌هایم مدرسه را شروع کردند، والدینی که هر روز می‌دیدم با این جمله شروع کردند: «آیا وزن کم کردی؟ خیلی باحالی.” بی دست و پا بود، اما بسیار انسانی. در حالی که آنها با کنجکاوی خود صادق بودند، سخنانشان به این معنی بود که من قبلاً “عالی به نظر نمی رسیدم”. من همچنین تماشا کرده‌ام که دیگران تفاوت‌های من را بررسی می‌کنند و خودشان را طوری نظم می‌دهند که چیزی نگویند.

من از این ایده آل قدردانی می کنم که هیچ کس نباید از بدن شما نام ببرد. من همچنین قدردان ارزش اجراهای زیباشناختی مختلف و اذعان به زحمت، فکر و خلاقیتی هستم که در آنها وجود دارد. زمان زیادی طول کشید تا بتوانم آن نوع عملکرد زنانه را در خودم بپذیرم، دقیقاً به این دلیل که – مهم نیست چقدر می‌خواستم – از محل مقاومت یا رادیکال نشأت می‌گرفت، اگرچه کسانی را که احساس می‌کنند چنین است تحسین می‌کنم. برای آنها.

و حالا اینجا هستم، ۵۰ پوند سبک تر و هنوز به بدنم فکر می کنم. من بیشتر شبیه “من” هستم، اما همچنین می دانم که این یک تخیل از چربی هراسی است که درونی کرده ام، به همان اندازه که نشانه ای از بهبود سلامت روان من است. من هنوز در تمام اوقات یا حتی بیشتر اوقات در بدنم احساس شادی یا راحتی نمی کنم، درست مثل زمانی که ۵۰ پوند سنگین تر بودم. من هنوز هم در لحظاتی احساس خوبی نسبت به بدنم دارم – رژ لب مناسب، مجموعه جدیدی از گوشواره‌هایی که دوست دارم، وقتی در اولین تلاشم روی تشک یوگا خود را روی ساعد بلند می‌شوم – درست مثل قبل.

من شدیداً می‌خواهم اهمیتی ندهم، به هیچ یک از کاهش وزن احساس دلبستگی نکنم. وقتی زندگی در بدنی را تجربه کرده باشید که اساساً تغییر کرده است – و همچنین نظرات اطرافیانم در مورد بدن من، انجام این کار دشوار است.

اینجا هستم، ۵۰ پوند سبک تر و هنوز به بدنم فکر می کنم. من بیشتر شبیه «من» هستم، اما همچنین می‌دانم که این تخیلی از چربی‌هراسی است که درونی کرده‌ام و نشانه‌ای از بهبود سلامت روان من است.

به دلیل مکث های طولانی در تعامل حضوری در طول همه گیری مداوم، اغلب مجبور می شوم در گفتگو با همکاران، دوستان و دنیای گسترده تر آشنایانم با بدن “جدید” خود روبرو شوم.

من پاسخ‌های مختلفی را امتحان می‌کنم، به این نکته اشاره می‌کنم که برای من، غذا خوردن با افسردگی و اضطراب من مرتبط است، و این از دست دادن نشانه‌ای از اینکه چگونه با آن شرایط بهتر کنار می‌آیم. مواقع دیگر، رابطه وحشتناکم با شغلم را برجسته می کنم. و گاهی اوقات، من فقط می گویم که ما در دسامبر ۲۰۲۰ مبتلا به کووید شدیم و بعد از آن، احساس خوش شانسی می کردم و می خواستم روی حرکت بیشتر و احساس بهتر در درازمدت تمرکز کنم، و این از دست دادن نتیجه اتفاقی بود، اگر نه هدف. این چیزها همه درست است.

همچنین همه آنها گاهی اوقات درست نیستند. گاهی اوقات از کارهایی که در ۴۳ سالگی و بعد از دو فرزند و با مسئولیت بسیار حرفه ای و شخصی انجام داده ام شگفت زده می شوم. گاهی به یاد می‌آورم که کودک ۶ ساله‌ام در دوران پیش از همه‌گیری به من می‌گفت که من چاق‌ترین مادری هستم که می‌شناسد، و من با لبخندی این جمله را که «همه بدن‌ها بدن‌های خوبی هستند» را خفه می‌کردم – که من عمیقاً معتقدم و احساس می‌کنم. و بعد در انباری کوچک کمد گریه کردم چون این احساس را برای خودم نداشتم.

بدن من و فمینیسم من تحت تأثیر نظم و انضباط است. من از نظم و انضباط که هر دو نیاز دارند ناراحتم. و با این حال، در حالی که در دنیا حرکت می کنم، به هر دوی آنها متعهد هستم.

چه می‌شد اگر این بخشی از نحوه صحبت ما درباره فمینیسم و ​​بدن‌هایمان باشد – در مورد چیزهایی که صادقانه در زندگی روزمره، اخلاقی، عاطفی و سیاسی خود از دست می‌دهیم و به دست می‌آوریم، همانطور که در بدن خود زندگی می‌کنیم، همانطور که آنها تغییر می‌کنند و جهان با آنها و بر خلاف آنها تغییر می‌کند. آنها؟ مراقبت از بدنم و مراقبت از زندگی فمینیستی من کار سختی است. چاق بودن به اندازه ۵۰ پوند سبک تر بودن کار بود. در بدن بودن سخت است. این همه خودنگهداری است

کاهش وزن من بخشی از داستان بدن من و داستان فمینیسم من است – اما این یک فریب در مورد تعادل، انتخاب یا حتی شفقت نیست. این در مورد تمایل به صادق بودن در مورد احساساتمان در مورد بدن خودمان به عنوان فمینیست است.

فمینیسم می تواند چیزی بیش از نسخه هایی در مورد چگونگی احساس نسبت به بدنمان به ما بدهد، چیزی بین عشق به خود/پذیرش و جدایی کامل. ما می توانیم فمینیسمی بخواهیم که بتواند با احساسات پیچیده ما در مورد بدنمان دست و پنجه نرم کند، که از ما نخواهد که دائماً خودمان را تحت نظم و انضباط قرار دهیم. درست احساسات، اگر فقط به اندازه کافی در سیاست خود تلاش کنیم.

برای انجام این کار، ممکن است مجبور شویم داستان‌هایی را درباره آنچه که یک بدن فمینیستی باید باید از دست بدهیم احساس مانند، از درون به بیرون.

سامانتا پینتو نویسنده است بدن بدنام (انتشارات دانشگاه دوک، ۲۰۲۰) و استاد دانشگاه تگزاس در آستین.

آیا داستان شخصی قانع‌کننده‌ای دارید که می‌خواهید در HuffPost منتشر شود؟ آنچه را که ما در اینجا به دنبال آن هستیم بیابید و یک پیشنهاد برای ما ارسال کنید.

این مقاله در ابتدا در HuffPost ظاهر شد و به روز شده است.